پایان داستانگویی پیکسار

در طی ربع قرن جان لستر بزرگ در ستایش داستانگویی پیکسار می گوید: از دید هنرمندان پیکسار تکنولوژی پیشرفته ای که به آن دست پیدا کردند، همانند یک مداد گرانقیمت است. چون تمرکز اصلی آنها بر روی یک چیز مهم تر است: “داستان و شخصیت”. حالا با این مداد چه داستان و شخصیت هایی خلق شوند، مهم است.

پیکسار چرخ را مجدد اختراع نکرد. متخصصین تولید محتوای پیکسار با استفاده از نظریه­های بزرگان عرصه فیلمنامه­نویسی همچون ارسطو، رابرت مک­کی، سید فیلد، جان تراپی و … و با تکیه بر بینش خاص خود محتوایی اوریجینال و منحصر به فرد تولید کردند. می توان کلیه فیلم های پیکسار را به یک شکل قالب بندی کرد:

ما ابتدا با کاراکترها آشنا می شویم و آنها را در زندگی روزمره تماشا می کنیم. تا زمانی که این روال معمولی با یک تغییر غیر منتظره از بین می رود. شخصیت ها در ادامه فیلم مبارزه با این تغییر را آغاز می کنند تا زمانی که بواسطه تجربه هایشان به یک درس برسند.

اما عمده جادوی پیکسار در شخصیت هایش نهفته است و آنها واقعی و پیچیده، شناخته و احساس می شوند. زیرا نویسندگان برای هر یک از آنها نظر و عقیده ای خاص را خلق می کنند. همه این عقاید ضرورتاً قابل قبول نیستند (Finding Nemo)، یا در بعضی اوقات حتی دوست داشتنی هم نیستند (Bear in Toy Story ۳) ولی همه آنها قابل درک هستند (ارائه دلیل حسی-منطقی برای این عقاید). پیکسار از همین موضوع (EMOTIONS) برای زنده جلوه دادن شخصیت هایش استفاده می کند.

پیکسار همچنین سهمی برای کاراکترهای منفی قائل است. فیلم های پیکسار وقتی یکی از اینها (شخصیت های منفی) را ندارند بیشترین درخشش روایی را دارند. وقتی که احساسات منفی به جای شخصیت های منفی صادقانه به نقش شرور داستان تبدیل می شوند. به عنوان مثال: ضد قهرمان در Toy Story ۱، شخصیت Sid نیست بلکه حسادت Woody است.

شخصیت های منفی معمولا ابزاری عالی برای درک شخصیت های اصلی داستان هستند. زیرا اغلب آنها تقابل های خود را با شخصیت اصلی دارند. اما در فیلم های پیکسار غالبا این مخالفان بعنوان شخصیت های پشتیبان معرفی می شوند. این امر ما را به جذاب­ترین اتفاق روایی یعنی Irony  که نقطه درخشان داستان­های پیکسار است می­رساند.

پیکسار دو نیروی متضاد (Irony) را از طریق یکسری چالش ها در مقابل هم قرار می دهد. این دو شخصیت چاره ای جز رشد و یادگیری از یکدیگر ندارند. این امر ما را به نقطه آخر این مطلب می رساند: THE LESSON

شخصیت Happy در Inside out اهمیت سایر احساسات منفی و هماهنگی همزیستی با آنها را می آموزد. آنهم بواسطه سفرش با Sad.

Irony= Happy+Sad

شخصیت Carl پیرمرد در Up می تواند با تغییرات نوین ارتباط برقرار کند آنهم بواسطه سفر با یک کودک (Russell).

Irony= Old+Yong

موارد فوق به چند نکته از المان­های خاص روایی پیکسار اشاره دارند. المان­‌هایی که متاسفانه در کارهای اخیر پیکسار (به جز Coco) دیده نمی­شوند. انیمیشن Luca آخرین ساخته پیکسار و اولین ساخته بلند انریکو کازاروزا  (او قبل از انیمیشن Luca در انیمیشن‌های دیگر دیزنی/پیکسار در تیم هنری نقش داشته و هم‌چنین انیمیشن کوتاه ماه را هم ساخته است) گواه این امر است که ظاهراً پیکسار در داستان­های اخیر خود زبان الکنی دارد و به ته خط داستانگویی رسیده است. از این منظر نگاهی سریع به ضعف­ های آخرین داستان پیکسار می اندازیم.

مهمترین و اساسی­ترین ضعف داستان لوکا در شخصیت پردازی شخصیت­ های آن و عدم پرداخت صحیح روابط فیمابین آنهاست. شخصیت‌پردازی لوکا چیزی فراتر از یک بچه کنجکاو که قصد دارد دنیای بیرونی را کشف کند نیست. که در نهایت به خواسته جدیدی (رفتن به مدرسه) می­رسد. رابطه لوکا با پدر و مادرش به ‌خوبی بسط و گسترش داده نمی‌شود. نگرانی پدر و مادر لوکا بدون علت و بسیار ضعیف پرداخت شده است. عملاً ما از دور شاهد کاراکترهای اصلی داستان هستیم و به آنها نزدیک نمی­شویم. در کل علت هیچکدام از رفتارهای آنها را درک نمی­کنیم و همذات پنداری با نیاز و خواسته­‌های آنها نداریم. طراحی المان­ هایی نظیر ضعف، مشکل، نیاز (اخلاقی/روانشناختی) و … برای کاراکترهای اصلی همذات پنداری مخاطب را با آنها به ارمغان می­آورد. بحرانی که شخصیت­‌های اصلی از همان صفحه اول فیلمنامه گرفتار آن هستند. این بحران جلوه بیرونی ضعف شخصیت‌­های اصلی است و باعث برجسته شدن ضعف شخصیت­ ها می شود و شروعی سریع به داستان می دهد. شروع داستان لوکا را با داستان در جستجوی نیمو مقایسه کنید. مارلین که از آب­های آزاد ترس شدیدی دارد در اثر حمله یک ماهی از آب­های آزاد کل خانواده­اش را بجز نیمو از دست می­دهد. به همین علت در مراقبت از نیمو به شکلی افراطی بسیار حساس و محتاط می­ شود. این افراط باعث می­ شود که نیمو وارد آب­های آزاد شده و توسط یک غواص ربوده شود. حالا مارلین باید با ضعف خود (ترس از آبهای آزاد) مقابله کند و وارد یک سفر پرخطر در اقیانوس شود تا نیمو را پیدا کند. یک شاهکار برای شروع یک داستان که احساسات هر مخاطبی را با خود همراه می­کند.

شاید علت اصلی این آشفتگی در شخصیت پردازی و پرداخت روابط فیمابین شخصیت­‌های لوکا تعدد مفاهیم الکن داستان است. به راستی داستان لوکا حول و حوش چه مفهومی می‌چرخد؟ رفاقت؟ خانواده؟ جامعه؟ تکامل شخصیت؟ ایتالیا؟

حادثه محرک داستان آشنایی لوکا با آلبرتو است. شخصیت پردازی آلبرتو بسیار جذاب­تر و دلنشین­تر از لوکا می­باشد. شخصیتی که رفتارهای آن در طول داستان قابل درک و فهم است. این خود یک ضعف فاحش است. شخصیت پشتیبان داستان از شخصیت اصلی عمیق­تر است! این دو با هدف به دست آوردن “موتور وسپا” وارد دهکده پورتوروسو می­شوند.

پس از ورود لوکا و آلبرتو به دهکده تصمیم می­گیرند در مسابقه دهکده شرکت کنند تا با جایزه نقدی آن به هدف غایی خود “موتور وسپا” برسند. لوکا یک چوپان دریایی­ست و عمری را با ماهی­ها گذرانده است. اما به خاطر تامین پول ورودی مسابقه بدون لحظه‌­ای تردد حاضر می­شود تا با پدر جولیا برای صید ماهی­‌ها همکاری کند. شاید اگر تعریف درستی از نقش ماهی­‌ها در زندگی هیولاهای دریایی اتفاق می ­افتاد این تصمیم قابل درک باشد!

لوکا با هدف خرید و سپا و کشف محل­ های جدید و جولیا با هدف فائق شدن بر شخصیت شرور دهکده اتفاقات داستان را پیش می ­برند اما در نهایت این دو با رفتن به مدرسه، به خواسته های خود می­رسند!

متاسفانه شخصیت پردازی اهالی دهکده پورتوروسو هم حکایتی دیگر دارد. آنها سالیان سال از آبزیانی که نام آنها را “هیولاهای دریایی” گذاشته‌­اند ترس دارند. پوستر فیلم­‌ها، مجسمه وسط شهر و آثار حکاکی شده بر دیوارها علاوه بر جوایز نقدی برای کشتن این هیولاهای دریایی حاکی از عمق این ترس است. در نقطه اوج این داستان وقتی واقعیت لوکا و آلبرتو (هیولاهای دریایی) فاش می­‌شود اهالی دهکده نه ‌تنها وحشت خود را کنار می‌گذارند بلکه با یک تحول ناصر خسرویی تبدل به دوستان صمیمی یکدیگر می‌شوند!

در معرفی و نحوه تعریف روابط اهالی دهکده با دو شخصیت اصلی داستان (لوکا و آلبرتو) هم از نازلترین اتفاق­های روایی استفاده شده است تا مقدمات بعدی داستان چیده شود. در لحظه تقابل ارکول شخصیت شرور داستان با لوکا، بدون هیچ دلیل منطقی درباره مسابقه، قهرمانی جام، نحوه به دست آوردن پول و خرید موتور وسپا توضیح می­دهد. اصلی­ترین موضوعی که لوکا و آلبرتو را برای شرکت در مسابقه ترغیب می­کند. و خود شرکت در مسابقه اصلی­ترین اتفاق داستان است. حتی ورود ناگهانی جولیا و همراه کردن آلبرتو و لوکا با خودش هم کاملاً بی منطق و ناگهانی اتفاق می­ افتد. اصلی­ترین رابطه داستان با یک جمله تعریف می‌­شود: “ما ستم کشیده‌­ها باید هوای همو داشته باشیم”. به همین راحتی.

و اما ضعف دیگر منطق حاکم بر پیرنگ اصلی داستان است. قانون اصلی این پیرنگ این است: “برخورد آب با بدن هیولاهای دریایی آنها را از حالت انسانی خارج می کند و به محض خشک شدن به حالت انسانی باز می­ گردند.

هیچ تعریف دقیقی از مرز بین خیس بودن و خشک شدن در این قانون وجود ندارد. در عین حالی که این موضوع اصلی­ترین اتفاق­های داستان را رقم می­زند. به عنوان مثال در سکانسی که آلبرتو چتر در دست با پاهای برهنه بر روی زمین خیس به سمت لوکا می­دوید، چرا پاهای او تغییر شکل ندادند؟! یا در سکانسی که آلبرتو و لوکا با پدر جولیا برای صید ماهی همراه می ­شوند، مگر امکان دارد که اون مقدار از ماهی در یک قایق کوچک صید شود و بدن آنها با قطرات آب ماهی ­ها برخورد نکند؟! یا لحظ ظه ­ای که به علت نم گیاهان لوکا و آلبرتو به شکل هیولایی خود ظاهر می­شوند، لباس خیس آنها چرا تاثیری در بدن آنها نمی­ گذارد؟! و کلی از این قبیل سکانس­ ها که اصلی‌­ترین قانون این پیرنگ که داستان بر اساس آن شکل می­گیرد را سرسری وار به حال خود رها کرده است.

متاسفانه داستان Luca نه فقط خالی از ظرایف همیشگی المان­های روایی پیکسار است بلکه با ضعف شدید در تک تک این المان­‌ها مواجه است. Luca پایان بندی ناگهانی و بی­ منطقی دارد و ریتم آن نیز از میانه فیلم کاملا کند می‌شود و از هم فرو می‌پاشد. در آثار اخیر پیکسار این ضعف­ها مشهود است.

حال این سوال پیش می­‌آید که آیا پیکسار به پایان داستانگویی رسیده است یا وارد فاز جدیدی از روایت شده است؟

درباره ی nbnbruop82594

مطلب پیشنهادی

«داغی» ایرانی در ایتالیا دیده می‌شود

به گزارش خبرنگار فرهنگی ایرنا، فیلم کوتاه داغی به کارگردانی فاطمه محمدی در جشنواره سلنتو ایتالیا نمایش داده …