نوشته مرور خاطره شیرین روزهای کودکی

ارسال شده در ۲۰ام خرداد ۱۳۹۸ با موضوع مطالب باحال

نوشته مرور خاطره شیرین روزهای کودکی

نوشته مرور خاطره شیرین روزهای کودکی

.
قانون فوتبال دوران کودکی رو یادتونه؟
اونیکه از همه چاقتتر بود، همیشه دروازبان بود.
همیشه اونی که مالک توپ بود، میگفت کی بازی میکنه کی نه.
زیاد قسم میخوردی پنالتی بود، قسم نمیخوردی پنالتی نبود.
بازی زمانی تموم میشد که همه خسته میشدن.
مهم نبود که بازی چند چنده. هرکس گلِ آخر بازی رو میزد، برنده بود.
داور هم که کشک بود.
اگه یه موقع توپ گیر نمیومد، یه دبه پلاستیکی یه چیزی بالاخره توپ بود.
اگه تو یارکِشی آخر انتخاب میشدی، دیگه امیدی واسه زندگی نبود.
لحظه ای که توپ میرفت زیر ماشینی که در حال حرکت بود، پر استرس ترین لحظه زندگی بود.
وقتی مالک توپ عصبانی میشد، بازی تموم میشد.
دختر همسایه از کوچه رد میشد، همه رونالدینیو میشدن.
کفشت، پیرهنت پاره میشد، کتکای شب رو نگو.
مسابقه با تیم کوچه بغلی مثل لشکرکشی هیتلر به لهستان بود.
آره یادش بخیر
ای کاش میشد بازم برگشت به همون دوران
همون دورانی که معرفت و سادگی و انسانیت حرف اول رو میزد ولی حالا چی؟

.
.
یادش بخیر یه برگ از درخت میکندیم میذاشتیم رو دستمون با اون یکی دست محکم میزدیم روش میترکید کلی حال میکردیم.
.
.
یادتونه قدیما موقع پخش فوتبال میگفتن کسانی که تلویزیون سیاه سفید دارن بازیکنای مثلا پرسپولیس رو به رنگ تیره میبینن؟
.
.
ما همونایی هستیم که همیشه دلمون میخواست به میدان آرژانتین انتهای خیابان الوند نامه بفرستیم و آخرشم ننوشتیم و نفرستادیم.
.
.
یادش بخیر یکی از بازی محبوب بچگیمون کارت جمع کردن بود، با عکس و اسم و مشخصات ماشین یا موتور یا فوتبالیستها یا ضرب المثل یا چیستان.
.
نوشته مرور خاطره شیرین روزهای کودکی
.
کیا یادشونه وقتایی که معلم میخواست سوال بپرسه پاکنمونو مینداختیم زیر میز که بریم بیاریمش و تو تیررس نگاه معلم نباشیم؟
.
.
یادش بخیر بچه که بودیم از این فرفره کاغذیا درست میکردیم و میدویدیم تا بچرخه. بعضی وقتا هم که دیوارو نمیدیدیم با سر میرفتیم توش.
.
.
ﺑﭽﻪ ﻛﻪ ﺑﻮﺩﻳﻢ ﺭﻭﺯﻫﺎﺭﻭ ﻣﻲﺷﻤﺮﺩﻳﻢ ﺗﺎ ﺟﻤﻌﻪ ﺑﺮﺳﻪ و ﺑﺎ ﻧﺎﻫﺎﺭ ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ ﺑﺨﻮﺭﻳﻢ.
ﻳﻪ ﺷﻴﺸﻪﻱ ﻛﺎﻣﻞ ﺗﻮ ﻳﻪ ﻟﻴﻮﺍﻥ ﻛﻪ ﺗﺎ ﺳﺮﺵ ﻳﺦ ﺑﺎﺷﻪ!
.
.
یادش بخیر وقتی بهترین اسباب بازیهامون خریدنی نبود
وقتی یه لاستیک کهنه ی دوچرخه تمام روزمون رو پر از شادی میکرد
ای کاش مثل قدیما همینطور ساده بودیم
.
.
بچه نبودیم که ما، بره بودیم!
صبح خروسخون همچین آروم، بدون نق و نوق از خواب بیدار می شدیم و صبحونه خورده و نخورده یه مسافت چند صد متری رو پیاده گز می کردیم تا مدرسه.
سرویس مدرسه کجا بود؟ تازه اون سالها سرد هم بود، یه کاپشن خرسک و یه کیف صد کیلویی و دست های لبو شده از سرما.
تو مدرسه از ترسِ ناظم همچین رو خط سفید ده سانتی وامیستادیم که یه سانت از کفشمون از خط بیرون نمیزد.
بازیمون چی بود؟ طناب بازی و لی لی و توپ بازی! صبح لی لی، ظهر لی لی، شب لی لی!
خلافمون چی بود؟ پنج تومن میدادیم بابای مدرسه، یه تیکه پلاستیک مچاله میذاشت کف دستمون، یه قاشق هم قره قوروت چرک صدسال مونده میریخت روش، ما هم با لذت لیس میزدیم.
فوق فوقش فوت فوتک میخریدیم که عبارت بود از دو ممیز سه دهم گرم آرد نخودچی مخلوط با شکر، تو یه پلاستیک چهار سانتی که به طریق فوق امنیتی مهر و موم و منگنه کاری میشد، با یه نی کوچولوی نارنجی کنارش.
البته این فوت فوتک رو بیشتر مواقع نمیخوردیم. نگه میداشتیم که فوت کنیم تو سر و کله ی مخبر کلاس که چُغلی همه رو میکرد.
ظهرم که میشد همون مسافت طولانی رو برمیگشتیم خونه.
دستشویی ها هم مثل الان نبود، ورِ دل آشپزخونه؛ یا تو حیاط بود، یا تو راهرو.
دست و رومون رو میشستیم و ایضا جورابامون رو، روی نرده پهن میکردیم، تازه میومدیم تو.
همچین بره هایی بودیم که همون بغل جاکفشی دفتر کتاب رو پهن می کردیم و می نشستیم به مشق نوشتن و برنامه فردا رو هم حاضر میکردیم.
مثل الان نبود که خاله و عمه یه دست بچه رو ماساژ میدن، عمو و دایی اون یکی دست رو تا بچه چهار خط به آخر رو بنویسه.
اینقدر مشق می نوشتیم که گوشه انگشت وسطی قلمبه بود همیشه میخچه وار.
بوی ناهار دل می ربود ولی باید صبر میکردیم تا بابا بیاد، همه با هم غذا بخوریم.
تنهایی خوردن و جدا جدا خوردن نداشتیم، والا جرات الیور توئیست رو هم نداشتیم بگیم ما گرسنمونه، باید صبر میکردیم!
الان اگه بود میشد مصداق بارز کودک آزاری ولی اون موقع درس صبر بود واسه ما.
غذا هم هرچی بود، آبگوشتی، کوفته ای، لوبیا پلویی هر چی بود میذاشتن سر سفره.
مثل الان نبود که مامان ها هی بگن: الهی دورت بگردم، فدات بشم، مرغ نمیخوری؟ کباب بخور. دوست داری زنگ بزنم پیتزا برات بیارن مادر قربونت بشه! هر چی بود میخوردیم خدا رو هم شکر میکردیم.
الان که به نسل جدید نگاه میکنم میبینم ما هنوزم همون بره های مظلوم و بی دفاع و البته معصومی هستیم که هنوز که هنوزه تو چنگال زندگی لی لی میکنیم.

مطالب مرتبط :

مرور زیباترین خاطرات دوران کودکی ما

نوشته جذاب خانه پدری خاطرات زندگی متن احساس آرامش

نوشته جالب متن خواندنی یجور آدمهایی هستن

نوستالژی حموم رفتن بچه های دهه ۶۰

متون خاطرات زیبای دوران درس مدرسه

ارسال نظر به