کانال تلگرام سایت بیستایی
مترجم قدرتمند متون انگلیسی

حکایت آموزنده گلیم درویش ماهی صیاد

ارسال شده در ۱۱ام مهر ۱۳۹۴ با موضوع داستان آموزنده

حکایت آموزنده گلیم درویش ماهی صیاد

حکایت آموزنده گلیم درویش ماهی صیاد

.
درویشی، مقداری طناب داشت. آن را به بازار برد و به یک درهم فروخت. می خواست با آن یک درهم برای بچه های خود غذایی تهیه کند. به طرف بازار که می رفت، دو نفر را دید که با هم جر و بحث می کردند و کم کم کارشان به دعوا کشید. مرد درویش از دیگران پرسید: چرا آنها به سر و کله هم می زنند؟ گفتند: این مرد یک درهم به آن یکی بدهکار است. طلبکار به او مهلت نمی دهد و می خواهد به زندانش بیندازد.

.
حکایت آموزنده گلیم درویش ماهی صیاد
.
درویش یک درهم خود را به مرد طلبکار داد و دست خالی به خانه برگشت. وقتی به خانه رسید، به زن و بچه های خود گفت: طناب را فروختم و یک درهم گرفتم، اما آن را در راه خدا خرج کردم. درویش خانه را گشت و گلیم کهنه ای را پیدا کرد. آن را به بازار برد تا بفروشد. همه جای بازار را به دنبال مشتری گشت اما خریداری پیدا نشد. خسته و نگران به طرف خانه به راه افتاد. آن روز، صیادی یک ماهی صید کرده بود و می خواست آن را بفروشد اما هیچکس ماهی را نمی خرید.
.
حکایت آموزنده گلیم درویش ماهی صیاد
.
مرد درویش و صیاد در بازار به هم رسیدند و از حال هم با خبر شدند. صیاد به درویش گفت: بیا با هم معامله ای بکنیم. تو گلیم را به من بده، من هم ماهی را به تو می دهم. درویش قبول کرد. درویش، ماهی را به خانه برد و مشغول پاک کردن آن شد تا غذایی درست کند. وقتی که شکم ماهی را پاره کرد، ناگهان مرواریدی درشت و نورانی از داخل آن بیرون آمد. درویش فهمید که آن مروارید هدیه ای از طرف خداست. با خوشحالی، مروارید را به بازار برد تا بفروشد اما هیچ کس نتوانست قیمتی بر روی آن بگذارد. سرانجام کسی پیدا شد و مروارید را به صد هزار دینار طلا از او خرید. درویش سکه های طلا را بار الاغی کرد و به طرف خانه رفت. چیزی نگذشت که درویش دیگری در خانه او را زد و گفت: در راه خدا چیزی بدهید.
.
حکایت آموزنده گلیم درویش ماهی صیاد
.
درویش با خود گفت: شاید این درویش هم حال و روزش مثل حال و روز دیروز خودم باشد. این بود که او را صدا زد و گفت: برادر، نصف این پولها مال تو. برو و هرچه زودتر کسی را بیاور تا بتوانی سکه های طلا را ببری.
.
حکایت آموزنده گلیم درویش ماهی صیاد
.
درویش گفت: من نیازی به پول ندارم. من سخن خداوندی را ميگویم که می گوید: هرکس یک درهم در راه من خرج کند، ما صد هزار درهم از خزانه غیب به او پاداش می دهیم. بدان که خداوند کار خیر هیچکس را بدون پاداش نمی گذارد.

مطالب آموزنده :

داستان آموزنده پنج صفت مهم زندگی

داستان زیبای نتیجه اعتماد به نفس

داستان آموزنده روانشناسی لیوان زندگی

داستان جالب آموزنده ثروت واقعی

داستان زیبای تفاوت اصلاح انتقاد

داستان آموزنده زیبای ششمین دختر

کانال تلگرام سایت بیستایی

ارسال نظر به