کانال تلگرام سایت بیستایی
مترجم قدرتمند متون انگلیسی

اشعار بسیار زیبای اصغر عظیمی مهر

ارسال شده در ۷ام مهر ۱۳۹۴ با موضوع شعر

اشعار بسیار زیبای اصغر عظیمی مهر

اشعار بسیار زیبای اصغر عظیمی مهر

.
مثل بیماری که بالاجبار خوابش می برد
مرد اگر عاشق شود دشوار خوابش می برد
می شمارد لحظه ها را؛ گاه اما جای او
ساعت دیواری از تکرار خوابش می برد
در میان بسترش تا صبح می پیچد به خویش
عاقبت از خستگی ناچار خوابش می برد
جنگ اگر فرسایشی گردد نگهبانان که هیچ
در دژ فرماندهی سردار خوابش می برد
رخوت سکنی گرفتن عالمی دارد که گاه
ارتشی در ضمن استقرار خوابش می برد
دردناک است اینکه می‌گویم ولی هنگام جنگ
شهر بیدار است و فرماندار خوابش می برد
بی گمان در خواب مستی رازهایی خفته است
مست هم در قصر و هم در غار خوابش می برد
تو شبیه کودکی هستی که در هنگام خواب
پیش چشم مردم بیدار خوابش می برد
من کی ام !؟ خودکار دست شاعر دیوانه ای
تازه وقتی صبح شد خودکار خوابش می برد
یا کسی که جان به در برده ست از خشم زمین
در اتاقی بسته از آوار خوابش می برد
در کنارت تازه فهمیدم چرا در نیمه شب
رهروی در جاده ی هموار خوابش می برد
سر به دامان تو مثل دائم الخمری که شب
سر به روی پیشخوان بار خوابش می برد
یا شبیه مرد افیونی به خواب نشئگی
لای انگشتان او سیگار خوابش می برد
من به ساحل بودنم خرسندم آری دیده ام
اینکه موج از شدت انکار خوابش می‌برد
وقتی از من دوری اما پلک هایم مثل موج
می پرد از خواب تا هر بار خوابش می برد
من در آغوش تو ؛ گویی در کنار مادرش
کودکی با گونه ی تبدار خوابش می‌برد
“دوستت دارم” که آمد بر زبان خوابم گرفت
متهم اغلب پس از اقرار خوابش می‌برد
صبح از بالین اگر سر بر ندارد بهتر است
عاشقی که در شب دیدار خوابش می برد

.
اشعار بسیار زیبای اصغر عظیمی مهر
.
زنده ماندم بعد تو ! از سختي جان شاكي ام!
من از اين جاني كه در بُردم به قرآن شاكي ام !
از خدا هم بابت تغيير رأي اولش
درخصوص سنتش در عيد قربان شاكي ام !
مثل يك بيماري مزمن ؛ نفسگير است عشق !
رو به بهبودم ولي از طول درمان شاكي ام !
من نه تنها از اداهاي پرستاران بخش
بلكه در تشخيص دردم از پزشكان شاكي ام !
در نقاهت از عيادت هاي طولاني خلق
در كنارش از فضولي هاي مهمان شاكي ام !
بس كه خو كردم به اين ديوارها باور كن از
اينكه گاهي باز گردد درب زندان شاكي ام !
.
اشعار بسیار زیبای اصغر عظیمی مهر
.
گرچه در بيداري هم ديده ام خواب تو را
آخرش نشناختم آن روح بي تاب تو را
خواستم سر دربيارم از تو و دنياي تو
آخرش اما ندانستم رگ خواب تو را
از بناگوشت؟ لبت؟ از چانه ات ؟ يا غبغبت؟
از كجا بايد بگيرم بوسه ي باب تو را ؟
بي هوا در چشمهاي هر زني زل مي زنم!
بلكه در جايي بيابم چشم كمياب تو را !
تا به كي بايد به هر جمعي كه وارد مي شوم
بشنوم از اين و آن هر روز القاب تو را ؟!
باز مي آيم سر راه تو با يك شاخه گل
گرچه ميدانم به هم ميريزم اعصاب تو را !

مطالب مرتبط :

برگزیده شعرهای ناب استثنایی مرداد ۹۴
اشعار منتخب و فوق العاده زیبای تیر ۹۴
شعرهای ناب و بسیار زیبای اردیبهشت ۹۴
شعر زیبا و ناب زندگی سهراب سپهری
شعرهای زیبای عید نوروز و رسیدن بهار ۹۴
شعرهای ناب خواندنی و گلچین اسفند ۹۳

کانال تلگرام سایت بیستایی

ارسال نظر به