کانال تلگرام سایت بیستایی
مترجم قدرتمند متون انگلیسی

خاطره زیبای خاصیت نماز اول وقت

ارسال شده در ۸ام خرداد ۱۳۹۴ با موضوع داستان آموزنده

خاطره زیبای خاصیت نماز اول وقت

خاطره زیبای خاصیت نماز اول وقت

.
سال ۱۳۷۹ در خدمت مرحوم ابوی برای عیادت دوست بیماری رفته بودم. پیرمرد شیک و کراوات زده ای هم آنجا حضور داشت. برحسب اتفاق چند دقیقه بعد از ورود ما اذان مغرب میگفتند. آن آقای پیر کراواتی با شنیدن اذان کیف چرمی ظاهرا گرانقیمتش را باز کرد و سجاده اش را درآورد و زودتر از سایر حضار مشغول نماز شد. شخصا برای من جالب بود که یک پیرمرد شیک و صورت تراشیده و کراواتی اینطور مقید به نماز اول وقت باشد! بعد از اینکه همه نمازشان را خواندند، مرحوم پدرم خطاب به ایشان با صدای بلند (به دلیل سنگینی گوش پیرمرد) گفتند: آقای مهندس، قضیه نماز اول وقت و مرحوم حاج شیخ و رضاخان را برای مجتبی تعریف کنید. دوست دارم از زبان خود جنابعالی بشنود. حس کنجکاوی ام تحریک شده بود که بدانم ماجرا از چه قرارست که آقای مهندس لبخندی زدند و اینطور شرح دادند: مدتی بود که از طرف سردار سپه (از القاب رضاشاه) مسئول اجرای قسمتی از طرح تونل کندوان در جاده چالوس شده بودم. از طرفی فرزند دومم که پسربزرگم باشه، مبتلا به سرطان خون شده بود، دکترها حتی اطبا فرنگ جوابش کرده بودند و خلاصه هر لحظه منتظر مرگ بچه بودیم. خانمم یکروز گفت که برای شفای بچه بریم مشهد دست به دامن امام رضا بشیم. البته آن موقع من این حرفهارو قبول نداشتم ولی چون مادر بچه خیلی مضطرب و دلشکسته بود قبول کردم. مشهد که رسیدیم تقریبا آخر شب بود، فردا صبح بچه را بغل کردم و رفتیم حرم. وارد صحن که شدیم، خانمم خیلی آه و ناله و گریه میکرد. گفت بریم داخل که من امتناع کردم، گفتم همینجا خوبه و… بچه را از من گرفت و گریه کنان رفت داخل سمت ضریح. منم توی حال خودم بودم که یک ملای پیر کوچولو توجه منو بخودش جلب کرد. روی زمین نشسته بود و سفره کوچکی که مقداری انجیر و نبات خرد شده در آن دیده میشد مقابلش پهن بود و مردم صف ایستاده بودند، هرکس مشکلش را به آن آخوند پیر میگفت و او یا چند عدد انجیر یا مقداری نبات درون دست طرف میگذاشت و بنده خدا خوشحال و خندان تشکر میکرد و میرفت. به خودم گفتم عجب مردم احمق و ساده ای داریم ما… پیرمرد چطور همه را دلخوش میکند، آنهم با انجیر یا تکه هایی از نبات!!! حواسم از خانم و پسرم پرت شده بود و تماشاگر این صحنه بودم که شیخ نگاهی به من انداخت و بعد با دست اشاره کرد یعنی بروم جلو…
رفتم جلو سلام کردم و بعد از لحظاتی به من گفت: حاضری با هم شرطی بگذاریم؟!

گفتم: چه شرطی؟ برای چی؟!
شیخ گفت: قول بده در ازای سلامتی و شفای پسرت، یکسال تمام نمازهای یومیه را سروقت اذان بخونی!!!
خیلی تعجب کردم!!! از کجا میدانست؟ این چه شرطی بود؟! کمی فکر کردم دیدم اگر راست بگوید ارزشش را دارد که یکسال نماز بخوانم. خلاصه گفتم: قبوله!
شیخ تکرار کرد: یکسال نماز اول وقت و سر اذان در مقابل سلامتی اولادت، قبوله؟
با اینکه تا آن زمان نماز نخوانده بودم و اصلا قبول نداشتم، گفتم: قبوله آقا. همینکه گفتم قبوله آقا، دیدم سروصدای مردم بلند شده و ازدحام جمعیت در قسمتی از حرم زیاد شد. یک دفعه دیدم پسرم از لابلای جمعیت بیرون دوید و مردم هم به دنبالش.
خلاصه بچه خوب خوب شد و من هم از آن موقع طبق قول و قرارم با مرحوم حاج شیخ حسنعلی نخودکی نمازم را دقیق و سروقت میخواندم. یک روز محل اجرای تونل مشغول کار بودیم که از همانجا دیدیم سردار سپه به طرف ما می آید. تعداد اتومبیل ها و آژان های اطرافش مشخص بود که رضاشاه آمده. ترس و اضطراب عجیبی همه را گرفت. شوخی نبود که رضاخان خیلی جدی و قاطع برخورد میکرد. در حال تماشای حرکت کاروان شاه بودیم که اذان ظهر شد. مردد بودم برم نمازم را بخوانم یا صبر کنم بعد از بازدید بخوانم که گفتم مرد حسابی تو قول دادی، به قول و قرارت پایبند باش. خلاصه وضویی گرفتم و ایستادم به نماز. رکعت سوم بودم که سایه رضاخان را کنارم دیدم. خیلی ترسیده بودم، اگر عصبانی میشد یا عمل مرا توهین تلقی میکرد کارم تمام بود!
سلام نماز را که دادم بلند شدم و دیدم درست پشت سرم ایستاده، عذرخواهی کردم و گفتم: قربان در خدمتگذاری حاضرم، شرمنده اگر وقت اعلیحضرت تلف شد و و و و
رضا شاه گفت: همیشه نماز میخونی مهندس؟
گفتم: قربان از وقتی پسرم شفا گرفت نماز میخوانم، در حرم شرط کردم!
رضاخان نگاهی به یکی از همراهانش کرد و با چوب تعلیمی محکم به صورت او زد و گفت: مردیکه پدرسوخته کسی که بچه مریضشو امام رضا شفا بده، نماز اول وقت بخونه دزد و عوضی نمیشه. اونیکه دزده تو پدرسوخته هستی نه این!
بعدها متوجه شدم زیرآب مرا زده بودند که مهندس چنین است و چنان و رضاشاه آمده بود همانجا کارم را یکسره کند اما نماز خواندن من نظرش را عوض کرده بود و جانم را خریده بود.
از آن تاریخ دیگر هرجا که باشم اول وقت نمازم را میخوانم و به روح مرحوم حاج شیخ حسنعلی نخودکی فاتحه و درود میفرستم.
“خاطره از حاج آقا گرایلی”

مطالب آموزنده :
دو داستان درباره تفکرات عجولانه و قالب
داستان بسیار زیبای پدر و شیطنت من
حکایت و حکمت های زیبای عشق به خداوند
داستان واقعی پیرغلام و کرامت حضرت زهرا
داستان آموزنده نتیجه درک متقابل افراد

کانال تلگرام سایت بیستایی

ارسال نظر به