کانال تلگرام سایت بیستایی
مترجم قدرتمند متون انگلیسی

حکایت و حکمت های زیبای عشق به خداوند

ارسال شده در ۲۷ام فروردین ۱۳۹۴ با موضوع داستان آموزنده

حکایت و حکمت های زیبای عشق به خداوند

حکایت و حکمت های زیبای عشق به خداوند

.
عاشقی درِ خانه معشوقش را زد.
معشوق پرسید: نان می خواهی؟ گفت: نه!
پرسید: آب می خواهی؟ گفت: نه!
معشوق سوال کرد: پس چه می خواهی؟ جواب داد: من تو را می خواهم!
باید صاحبخانه را دوست داشت نه آش و پلوی او را
فقط باید خدا را بخواهید و هرکاری می کنید فقط برای او انجام دهید. عاشق خود او باشید و حتی برای ثواب هم او را عبادت نکنید.
“شیخ رجبعلی خیاط”

.
حکایت و حکمت های زیبای عشق به خداوند
.
پادشاهی درویشی را به زندان انداخت، نیمه شب خواب دید که بیگناه است، پس او را آزاد کرد.
پادشاه گفت حاجتی بخواه، درویش گفت: وقتی خدایی دارم که نیمه شب تو را بیدار میکند تا مرا از بند رها کنی، نامردیست که از دیگری حاجت بخواهم.
.
حکایت و حکمت های زیبای عشق به خداوند
.
سلطان سلجوقی بر عابدی گوشه نشین و عزلت گزین وارد شد. حکیم سرگرم مطالعه بود و سر برنداشت و به ملکشاه تواضع نکرد، بدانسان که سلطان به خشم اندر شد و به او گفت: آیا تو نمی دانی من کیستم؟ من آن سلطان مقتدری هستم که فلان گردنکش را به خواری کشتم و فلان یاغی را به غل و زنجیر کشیدم و کشوری را به تصرف درآوردم.
حکیم خندید و گفت: من نیرومند تر از تو هستم زیرا من کسی را کشته ام که تو اسیر چنگال بی رحم او هستی.
شاه با تحیر پرسید: او کیست؟
حکیم گفت: آن نفس است. من نفس خود را کشته ام و تو هنوز اسیر نفس اماره خود هستی و اگر اسیر نبودی از من نمی خواستی که پیش پای تو به خاک افتم و عبادت خدا بشکنم و ستایش کسی را کنم که چون من انسان است.
شاه از شنیدن این سخن شرمنده شد و عذر خطای گذشته خود را خواست!

مطالب آموزنده :
داستان واقعی پیرغلام و کرامت حضرت زهرا
داستان آموزنده نتیجه درک متقابل افراد
داستان آموزنده خدا روزی رسان است
داستان آموزنده سلف سرویس زندگی
داستان آموزنده در مورد اعتماد به نفس

کانال تلگرام سایت بیستایی

ارسال نظر به