کانال تلگرام سایت بیستایی
مترجم قدرتمند متون انگلیسی

داستان واقعی پیرغلام و کرامت حضرت زهرا

ارسال شده در ۲۰ام فروردین ۱۳۹۴ با موضوع داستان آموزنده

داستان واقعی پیرغلام و کرامت حضرت زهرا

داستان واقعی پیرغلام و کرامت حضرت زهرا

.
مدتی پیش عازم کربلا بودم و با پیرغلامی آشنا شدم به نام حاج آقا نرگه ای که مدیر دفتر زیارتی بود و من و خانوادم با ایشان چند روزی همسفر بودیم در کشور عراق. یک روز از ایشان سوال کردم: حاج آقا شما چند مرتبه کربلا اومدی؟ گفت: حدود دویست مرتبه! گفتم خوش به سعادتت اما تا به حال چیزی هم از کرامات این عزیزان دیدی؟! بدون مکث گفت: خیلی… گفتم: میشه یکیش رو برام بگی بیزحمت؟! گفت: یکی برات میگم که نه اینجا (تو کربلا) تو مدینه برام اتفاق افتاد. گفت: چندسال قبل به من زنگ زدن و گفتن بیا به عنوان مدیر برو مکه و یک کاروان حاجی بهم تحویل دادن، تو فرودگاه بودیم که یک آدم متشخصی بهم رجوع کرد و بعد از معرفی خودش خواهشی ازم کرد… یکی از مدیران ارشد دولتی بود و ازم میخواست چون مادر پیرش به صورت تنها با ما همسفره من حواسم بیشتر بهش باشه و میگفت بخاطر مشغله زیاد نتونسته همسفر مادرش باشه و خلاصه نگران بود؛ بهش گفتم چشم! هرکاری از دستم بربیاد براش میکنم و نگران نباشه، خلاصه به خانمم هم موضوع را گفتم و ازش خواستم اون هم حواسش به این پیرزن باشه.
سفر ما شروع شد و چند روزی در مدینه بودیم و زیارت کردیم و برای اعمال حج آماده شدیم. یادمه روز آخری بود که در مدینه بودیم و بعد از صرف نهار خواستیم مُحرِم بشیم و به سمت مکه حرکت کنیم، به آشپزخانه هتل جهت سرکشی رفتم و آنقدر خسته بودم که از حال رفتم و گوشه آشپزخانه نشستم که یکهو صدایی شنیدم: حاج آقا نرگه ای… حاج آقا نرگه ای… گفتم بله من اینجام چه خبره؟ (معاون کاروان بود) گفت حاجی تو اینجایی بیا که خانم طالبی مرد!!! رنگ از رخم پرید و دوان دوان رفتم بالا… دیدم مدیر هتل آمبولانس خبر کرده و پزشک و پرستار در حال معاینه خانم طالبی هستند و دورشان هم شلوغ شده! به خانمم گفتم چی شده اما او هم بی اطلاع بود، پیش خودم گفتم کاش امروز اجازه نمیدام این پیرزن خودش رو اینقدر خسته کنه. نگاهی به صورت پزشک کردم و علامت ناامیدی را در چهره اش خواندم و از حالت تکان دادن سرش که به حالت نا امیدی و تاسف بود فهمیدم که کار از کار گذشته…
جنازه را داخل آمبولانس جهت حمل به سمت سردخانه گذاشتند و از ما هم خواستند نماینده ای جهت ثبت نام بیمار و غیره همراهشان کنیم، من که دیگر رمقی نداشتم از معاون کاروان و خانمم خواستم که با آنها بروند و خود به سمت پشت بام هتل حرکت کردم. پله ها را یکی یکی بالا رفتم و در ذهنم هزاران فکر کردم و چهره خندان پسر این خانم در نظرم بود. به پشت بام که رسیدم رو کردم به قبرستان بقیع و گفتم: یا فاطمه الزهرا (س) من یک عمر نوکری پسرت را کردم و چیزی نخواستم، بیا و واسطه بشو بین من و خدا و برای این پیرزن بیست روز عمر دوباره بگیر، “فقط بیست روز”؛ من آخر جواب پسر این زن را چه بدهم؟؟؟
با چشمانی اشک آلود از پله ها پایین آمدم و خیلی ناراحت و ناامید بودم، به لابی هتل که رسیدم صدایی شنیدم: آمبولانس برگشته!!!

با تعجب و به سرعت پریدم بیرون از هتل و دیدم بله همان آمبولانس است، درب آمبولانس که باز شد چهره متعجب و رنگ پریده خانمم را دیدم و دیدم که خانم طالبی هم سرحال و قبراق در روی بلانکارد نشسته! گفتم پس چه شد؟! گفتند گویا حمله قلبی بوده و ایشان به حالت معجزه آسایی برگشته. سریع سجده شکر به جای آوردم و خلاصه بعد از چند روز به تهران برگشتیم. در فرودگاه پسرش برای تشکر نزد من آمد و به او به شوخی گفتم: بیا اینهم مادرت، پدر ما را هم در آورد (همه خندیدند)
دو هفته ای گذشت که تلفن دفترم زنگ زد و آقای طالبی با صدای غمزده از پشت تلفن بهم گفت که مادرش فوت کرده و خواست که در مراسم ختمش شرکت کنم.
تلفن را که قطع کردم نگاهی به تقویم انداختم:
“دقیقا روز بیستم بود”
((صلی الله علیک یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها))

مطالب آموزنده :
داستان آموزنده نتیجه درک متقابل افراد
داستان آموزنده خدا روزی رسان است
داستان آموزنده سلف سرویس زندگی
داستان آموزنده در مورد اعتماد به نفس
داستان انسان در برابر نعمت و مصیبت

کانال تلگرام سایت بیستایی

ارسال نظر به