کانال تلگرام سایت بیستایی
مترجم قدرتمند متون انگلیسی

داستان طنز خره ما کره گی دم نداشت

ارسال شده در ۲۴ام بهمن ۱۳۹۳ با موضوع داستان طنز

داستان طنز خره ما کره گی دم نداشت

داستان طنز خره ما کره گی دم نداشت
مردي خري ديد به گل در نشسته و صاحب خر از بيرون كشيدن آن درمانده. مساعدت را (براي كمك كردن) دست در دُم خر زده، قُوَت كرد (زور زد) که ناگاه دُم از جاي كنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست كه تاوان بده ! مرد به قصد فرار به كوچه‌اي دويد، بن بست يافت. خود را به خانه‌اي درافگند. زني آنجا كنار حوض خانه چيزي مي‌شست و بار حمل داشت (حامله بود). از آن هياهو و آواز در بترسيد، بار بگذاشت (سِقط كرد). خانه خدا (صاحبِ خانه) نيز با صاحب خر هم آواز شد. مردِ گريزان بر بام خانه دويد. راهي نيافت، از بام به كوچه‌اي فرو جست كه در آن طبيبي خانه داشت. جواني پدر بيمارش را به انتظار نوبت در سايه ديوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پير بيمار فرود آمد چنان كه بيمار در جاي بمُرد. جوان پدرمُرده نيز به خانه خدا و صاحب خر پيوست! مَرد، همچنان گريزان، در سر پيچ كوچه با يهودي رهگذر سينه به سينه شد و بر زمينش افگند. پاره چوبي در چشم يهودي رفت و كورش كرد. او نيز نالان و خونريزان به جمع متعاقبان پيوست!

مرد گريزان، به ستوه از اين همه، خود را به خانه قاضي افگند كه دخيلم (پناهم ده). قاضي در آن ساعت با زن شاكيه خلوت كرده بود. چون رازش فاش ديد، چاره رسوايي را در جانبداري از او يافت و چون از حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به درون خواند.
نخست از يهودي پرسيد. یهودی گفت: اين مسلمان يک چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب ميكنم. قاضي گفت: دَيتِ مسلمان بر يهودي نيمه بيش نيست. بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يک چشم بركند! و چون يهودي سود خود را در انصراف از شكايت ديد، قاضی او را به پنجاه دينار جريمه محكومش كرد!
جوانِ پدرمرده را پيش خواند. جوان گفت: اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمده‌ام. قاضي گفت: پدرت بيمار بوده است و ارزش حيات بيمار نيمي از ارزش شخص سالم است. حكم عادلانه اين است كه پدر او را زير همان ديوار بنشانيم و تو بر او فرود آيي چنان كه يك نيمه جانش را بستاني! و جوانک را نيز كه صلاح در گذشت ديده بود، به تأديه سي دينار جريمه شكايت بي‌مورد محكوم كرد!
چون نوبت به شوي آن زن رسيد كه از وحشت بار افكنده بود، گفت: قصاص هنگامي جايز است كه راه جبران مافات بسته باشد. حال مي‌توان آن زن را به حلال در فراش (عقد ازدواج) اين مرد كرد تا كودک از دست رفته را جبران كند. طلاق را آماده باش! و مرد فغان برآورد و با قاضي جدال مي‌كرد كه ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دويد.
قاضي آواز داد: هي! بايست كه اكنون نوبت توست!
صاحب خر همچنان كه مي‌دوید فرياد كرد: مرا شكايتي نيست. می روم مرداني بیاورم كه شهادت دهند خر من از کره‌گي دُم نداشت.

مطالب مرتبط :
داستان طنز و خنده دار باحال بهمن ۹۳

کانال تلگرام سایت بیستایی

ارسال نظر به